delnobahar

تفتان هامون ؛ مجموعه شعر انور بجارزهی

تفتان هامون ؛ مجموعه شعر انور بجارزهی

Saturday, December 24, 2005

بسم الله الرحمن الرحیم

تفتان هامون

مجموعه شعر انور بجارزهی



متن کامل کتاب




بيوگرافي
اگر چه رشته ي اقتصاد چندان ارتباطي به شعر ندارد ولي او مرتب در شبهاي شعر دانشگاه سيستان و بلوچستان شركت مي كرد. طي گفتگوئي كه با وي داشتم فرمودند: نخستين مشوق من ، دبير ادبياتم مرحوم حسن اميري بود كه مرا به شعر علاقمند كرد. همچنين مي گفت: كه به حافظ و مولانا عشق مي ورزم و شعر مهدي اخوان ثالث را مي پسندم.
او را كاملا مي شناسم. يك سال بعنوان دبير اقتصاد همكار ما در دبيرستان هاي امام حسين «ع» و امام خميني«ره» نيكشهر بود. هم اكنون مسوولي خدمتگزار در فرهنگ و ارشاد اسلامي نيكشهر است. جواني خوش اخلاق و با مرام است. متولد سال 1357 مي باشد. انصافا ذهني سيال و ذوقي وافر دارد. برخي از اشعار آقاي انور بيجارزهي را خوانده ام. از نظر بنده قابل تحسين است. البته همه ي اشعار وي را نخوانده ام ولي مي دانم كه شعر تفتان و هامون او خالي از هر گونه تعصب و يكي از عاليترين توصيفات شاعرانه است. اميد است از ساير اشعار او نيز لذت ببريد.
ايوب ايوبي 16/2/84 - نيكشهر


تقديم به
روح بلند تنها برادرم كه بيست بهار را با شرافت زندگي كرد و همواره تكيه گاهي مطمئن برايم بود.





تقديم به مردم صبور استانم
تفتان و هامون

آبی هامون من خشكیده بود
همنفس با یاسهای مرده بود
خشك شد رنجیده شد مرداب شد
از فراق همنفس بی خواب شد
باد می رفت و به خاك و كوه و سنگ
تندر و رعد و به صحرا و به رنگ
این ندا می داد كای یاران به هوش
آبی هامون من خشكیده دوش
كیست تا رنج و غمش پایان دهد
درد تنهایی او از هم درد
هیچكس یارای مردی را نداشت
هركسی یارای سردی را نداشت
مثل اینكه مردها مرده بُدند
در ته سوراخ خود خفته بُدند
لیك نه ! ساز صدایی در گرفت
با نوایش قصه چاكر نوشت
چاكر* آن مرد بزرگ سرزمین
راد مردی و غرورش را ببین
گفت باد را كای باد رو
گو به هامون آید آن تفتان تو
تا تو را مثل برادر برگِرد
راز تنهایی هامون بر درد
سیستان را صادقانه دل دهد
سرزمینش را سراسر گُل دهد
سیستان سیصد هزاران خاطره است
غیرت ملكش هنوز هم باكره است
لیلی مجنون او فردوسی است
رستم دستان آن موروثی است
سرزمينم سرزمين كوچ و كوچ
سرزمين راد مردان بلوچ
مردمی از نسل پاك آریا
سفره شان خالی ز هر رنگ و ریا
كوه تفتان هُرم خود بسيار كرد
بارها اين كار را تكرار كرد
ابرها از هُرم او بسيار شد
ابر باران در پي اش بيدار شد
ابرها تا سوي هامون تاختند
كوهي از باران به رويش ساختند
آبي هامون من سر زنده شد
شكر حق ورد زبان بنده شد
تا ابد پاينده مان هامون من
در پناه ايزد منان من
سبز در سبز و تو با تفتان ما
كور چشم دشمنان از خوان ما
*سردار چاكر از اسطورهاي بلوچستان است.
زاهدان – آذر 79

غريبه
غریبه نازچشمانت هوای غصه راداره
وانگاری برایم صدحدیث وقصه راداره
غریبه می شکنی در خود ولی دم برنمی آری
کمان ابروی خود را یه لحظه خم نمی آری
می آیی خسته و تنها کسی دردت نمی داند
کسی ازدفترشعرت یه خط حتی نمی خواند
شمالی شعرهایم را برای غربتت گفتم
جنوبی جان ناپاکم زاشک دیده ات شستم
اگرازغرب می آیی برایم خاطره داری
وگرازشرق ایرانی برایم هدیه می آری
غریبه خانه سبزت اگربرقلب ایرانه
بنازم قلب دریایت شکوه نام بارانه
غریبه وای برحالم توبیماری ومی سوزی ؟!
نگاه التماست را به هرناکس تومی دوزی ؟!
دریغ وشرم ازناکس نگاهت را نمی خواند
کناربستردردت یه لحظه هم نمی ماند
همه دردت به جان من کنارمن نمی مانی ؟
کناربستردردم توازحافظ نمی خوانی ؟
غریبه نازشست تونگاهم رانمی خوانی ؟!
که من اینجا غریبم هم توانگاری نمی دانی
تمام کوچه های شهرانگاری که بن بسته
ترک های غریبی هم به روی دست خون بسته
به روی دستهای توکسی مرهم نمی ذاره
کسی چون دیده ی مادربرایت خون نمی باره
ولی مردی است اینجا هم که نسلش ازشقایق ها
دلش آبی ترین دریا برای تورقایقها
دودست زخمی خودرا به روی دستهایم ده
شکوه نام غیرت را به روی دستهایم نِه
به دلدارت قسم هرگزدورویی را نمی بینی
وآن هنگام ازشادی برایم یاس می چینی
به دست باد می ذاری تمام درد غربت را
به روی سنگ می پاشی تمام داغ عزلت را
ومست کولی چشمت برایت عشق می آرم
شرف را ازدرون خود برایت هدیه می ذارم
غریبه باوجود این برایم بی وفا میشی
به هنگام سوال من برایم بی صدا میشی
بیا برگرد می ترسم که گرگی درکمین باشه
ودیدارنهایی مان عزیزمن همین باشه
ولی انگاربدجوری دلت عزم سفرکرده
هوای مادروداداش بدجوری اثرکرده
تمام خاطراتت را درون باغچه می کارم
و تک عکس قشنگت را درون طاقچه می ذارم
غریبه لحظه ی کوچت شنیدم سخت نزدیکه
درون قلب پردردم صدای سرد تیک تیکه
غریبه می روی فردا، فدای اون نگاه تو
به پشتت شعرمی ریزم خداپشت وپناه تو
زاهدان دی 78


دزدكي بيا
اي عشق در سراسر عالم نشانه اي
زخمي ترين كلام حصار زمانه اي
بيدادهاي بيت غزلهايم از تو بود
آواره ترين مصرع هر عاشقانه اي
هر روزتورا قيمتي ناچيز مي خرند
غمگين ترين ترانه و شعر شبانه اي
فرهاد كش ظالم هر عصر و روزگار!
شيرين ترين شراب و خوراك شهانه اي
تا چند فصل داغ به دلها تو مي نهي ؟
تا كي براي وصل نداري ترانه اي ؟
شرمنده ام ببخش صدايم بلند شد
دست خودم نبود نبوده است كينه اي
گرچه گلايه هاي من از تو زياد بود
اما حقيقت است كه بوده بهانه اي
تا بازنام نامي تو را صدا كنم
تو كه شعور شعر در هر زمانه اي
يك شب بيا تو را بخدا دزدكي بيا
دستم بگير ، برقص ، بخوان يك ترانه اي
ديماه 83 نيكشهر


داغ
چه نيكو است زين پس سيه تن كنم
به مرگ حقيقت به مرگ شرف
به لولی وشان سيه كار بد
كه كردند گوهر برون از صدف
به زيب و به زينت بسي عاشقند
سري خم نيارند پيش خداي
فراموش كردند منان خويش
زباني به ذكرش نيارد نداي
خور و خشم وشهوت همه گيرشد
وشيطان سرود خوشي ساز كرد
زهر سو تبرزين قابيليان
به قتل برادر دهان بازكرد
طلب ، عشق و حيرت ندارند جاي
دگر كوس توحيد و حقي نشد
همه هفتها هم فسانه شدند
كسي دل بسوي نداري نبرد
حسد ، كينه ، تهمت برِ قلبها
و غيبت چو آب روان مي رود
به جاي نواي محبت بسي
تنفر صدا در درون مي زند
زهر در صدايي است احساس گون
كه من عاشقم عشق پاكم ببين
برو لاف زن اي دل پرهوس
كه باورندارد دغل را زمين
خدايا به حق رسول كريم
به او كز همه دوست تر داري اش
به اين امتش رحم كن رحم كن
نگهدار از ذلت و خواري اش
دي 77


ديدار جاودانگي
چشمم براي آمدنت خيره بر دراست
هرچند زود ديدن تو ناميسر است
وقتي كه نيستي گل كمرنگ باورم
با ياد مهرباني و عشقت معطر است
هردفعه فكر مي كنم اين بار آخر است
اين روبرونشستنمان نامكرر است
اندوه من زمان خداحافظي تو
ازغصه هاي عالم و آدم فراتر است
با تو دلم دقيقه دقيقه زلال بود
بي تو تمام ثانيه هايش مُكدّراست
هرچند حجم فاصله هامان گسستني است
هرچند هرچه بين من و تو فقط در است
اما نگاه آخرمان بوي گريه داشت
كوچه هنوز از نم بارانمان تراست
برپاكي وقداست احساسهايمان
سنگيني نگاه زمين درد آوراست
شهداد* قصه هاي توكمرنگ مي شود
مهناز شعرهاي من از آسمان سراست
پايان قصه من وتو اوج آسمان
آري چنين براي من وتو مقّدر است
ديدار جاودانگي مان پُشت ذهن هاست
آنجا كه نام نامي آن حوض كوثر است
* شهداد و مهناز از اسطوره هاي بلوچستان هستند
زاهدان 1380




كسي مي آيد با ابرواني كشيده و هلالي و سلامت را پاسخ خواهد گفت

كمان ابرو
سلامم را تو پاسخگو كمان ابرو
صدايم كن گل خوشرو كمان ابرو
اسير سايه ي چنگيزو تيمورم
برايم سايه باني شو كمان ابرو
اگر پاييزي و تنها و بدنامـم
بهارم كن گل خوشبو كمان ابرو
نمي گيرد سراغي هيچ كس از من
بيا نزدم تو زيبا رو كمان ابرو
تنم آماج شلاق سياهـي است
رهايم كن كمند گيسو كمان ابرو
به جز من كه تو را هر لحظه مي جويم
تو را مي جويند زهر سو كمان ابرو
كمان ابروي من مهدي موعود است
جـــهــان در انـتـظـار تـو كــمــان ابــرو
نيكشهر - ديماه 1383

سفره ايمان
می گفت سالها غم مهمان نداشتیم
هرگزهراس سفره ی بی نان نداشتیم
باغ وزمین گندممان پرزمهربود
سالی بدون بارش باران نداشتیم
دیواراگرنبود به دورزمینمان
زیرا نیازچشم نگهبان نداشتیم
شبها کناربقچه ی مادرترانه بود
رنج وغرورودرد فرا وان نداشتیم
همسایه داشتيم كه باغي ز یاس داشت
ترس هجوم دشمن انسان نداشتیم
دارد صفاي عاطفه كمر‌نگ می شود
ای کاش ضعف باور و ایمان نداشتیم
نیکشهر- فروردین 1382

« کام دل»
عاقبت یک روزکا می گیرم ازنیکوسرشت
بردل ناپاک خود خاتون غزل خواهم نوشت
لوط یان باغ را گرکه رهی درعشق هست
ازحدیث جسم خود ازخاک می سازند خشت
بردرمیخانه گرآب حیاتی می دهند
ازبرای خوبرویان است رو ای خاک زشت
روبه کویش روز و شب ای دل که شاید جرعه ای
ازنسیم پاک اونوشد دل نیکوسرشت
روبه کویش روزوشب ای دل بخوان بیت الغزل
تا که شاید خشت را همدم شود حوربهشت
وصل یاران را بخواهی برگرفتن ای عزیز
روبه مسجد یا به دیرویا به سامان کنشت
زاهدان - دي ماه 76


فرزند ايران
سرزمینم سرزمین کوچ وکوچ
سرزمین راد مردان بلوچ
مردمی ازنسل پاک آریا
سفره شان خالی زهررنگ وریا
زاهدان شهردل ودلدادگی است
خصلت مردان آن همبستگی است
مردمش بهروطن دل می دهند
ازبرای رهبرش گل می دهند
ای بلند بالا گل رقصنده خاش
درپناه ایزدم سرسبزباش
درمیان بازویت کوهی پدید
کس برهنه پشت یارانت ندید
مردم کوچت وفاداروطن
کوه تفتانت گل ایران من
مردم خوب سراوان رابگوی
خوب سیرت ، مردمی باشنده خوی
سوزن وسازوسفالش بی رقیب
مردمی ازنسل پیران نجيب
شهر پهره شهر فرهنگ وهنر
يادگار روزهاي پر ثمر
سرزمين مردمي فرزانه است
در ميان شهر ها دردانه است
ماه چهارده شهرسربازدلیر
نوعروس روزوشبهای کویر
گیسوی سبزنخیلت مستدام
باغ لیمووترنجت شادکام
مردمت مانوس قرآن مجید
می شود ازدستشان آلاله چید
تا ابد لطف خدایت همدم است
هرچه ازآبادیت گویم کم است
چابهاردنيای رزق وروزی است
دیدن دریای آن بهروزی است
درسرود جاشوانش همت است
چهارفصل نوبهارش رحمت است
شهرمن شهرشهیدان خداست
نیکشهری با همه کس بی ریاست
گرچه ازقهرطبیعت زجردید
ازغیوری جوانان فجردید
آن جوانانی كه با علم و سواد
همصدا گفتند شهر آباد باد
پرچمم سبزوسپیدوسرخ رنگ
افتخارم سالهای خوب جنگ
آن زمانهایی که با امرامام
روبه سوی جبهه ی حق شادکام
رهسپارخانه ی دل می شدیم
کوه تفتان تحمل می شدیم
دردل ما کربلا آغازبود
شوروآوای حسینی سازبود
کربلا ونینوا فخرمن است
درس و آوای علی شورتن است
من به نام احمد وخاندان او
جمع یاران دلیرراه او
صد هزاران شاخه گل می زنم
ياد او را مرهم دل می كنم
اي خداي دشت و انسان و كوير
دست خود را از ديار من مگير
دشمن ايران من را خوار كن
جنگل و مهرش همه آباد كن
تا ابد پاينده باش ايران من
درپناه ايزد منان من
خاطراتت تا هميشه ياد باد
جای جايت پرگل و آباد باد
اسفند1382
*قوم بلوچ به دو دسته كوچ و بلوچ تقسيم مي شود


به
مادرم تمام هستي و نيايشم و به تمام مادران دنيا

بايد بروم
يك نفر منتظرم است كه بايد بروم
عاشق و دربدرم است كه بايد بروم
درد و داروي دلم اوج خيال غزل است
سايه اش دوروبرم است كه بايد بروم
بخدا او همه سالار دل و روح من است
غيرت وتاج سرم است كه بايد بروم
او كه پيغام فرستاد كه كي مي آيي
هرنفس ياور من است كه بايد بروم
پا اگر نيست مرا با دل و جان خواهم رفت
مادرم منتظرم است كه بايد بروم
زاهدان - بهمن ماه 76

مهدی بیا ع
فصل وحشت، فصل شهوت، فصل بيداد زمين
خط قرمز ، بر سجل ، برروي ميلاد زمين
سفره بي نان ، سينه عريان ، لوطيانْ هار هوس
بسته قرآن، ساز شيطان، خوشترينْ بانگ و جرس
چشمها مست چَرا خشكيده انگاري علف
مريم و دلال دكان ؟! مي فروشد او صدف
سايه ي چنگيز و نازي بر سر اصحاب كهف
خانه اصحاب صفّه در بر باران و برف
نيست موسايي عصايش سحر را باطل كند ؟
يا كه كو عيسايي كه چشم كور را مرهم نهد؟
مردم وادي زيتون زخمهاشان كهنه شد
زير باران گلوله خانه شان ويرانه شد
بغضها مان ضجه شد خونابه از دل مي چكد
زخمهاي كهنه مان هر روز تازه مي شود
مشركان با نام آزادي سرما مي برند
خاطرات مردم ما را به يغما مي برند...
دست بالا مي برم يارب كه مهدي ( ع ) را بيار
در دل مظلوم و بي كس دانه شادي بكار
تير 80



خاتون مكُّران ، هامون من بخوان

آغوش وابكن كه مرا مشتعل كني
دستي بيار تا كه مرا متصل كني
خاتون نخلهاي برومند م‍‍‍‍‍‍كُّران
تفتان من بخوان كه مرا مشتعل كني
زيباي خال برلب ايران باستان
هامون من بمان كه مرا منفعل كني
هفت سال شد كه بارش باران نديده ام
آتشفشان بشو كه مرا مضمحل كني
باران بياو داغ دلم را شفا بده
آغوش وا بكن كه مرا مشتعل كني
پاييز 76


دوشيزه دل
چندي است كسي بر تن من سنگ مي زند
ناخوانده به دوشيزه دلم زنگ مي زند
مي گويدم تمام دلش را سفر كنم
جز اين به زخمهاي تنم چنگ مي زند
فردا كنار برج محبت قرار ماست
گفته است نيايم به دلم انگ مي زند
رفتم ، ولي تمام كلامش بهانه بود
احساس شد به سادگي ام رنگ مي زند
آنقدر عقل و چشم و دلم را فريب داد
كز سرتا به پاي دلم لنگ مي زند
اي دل به هوش باش و هوس را پياده كن
و رنه به نام نامي تو سنگ مي زند
نيكشهر - ارديبهشت 82


قطعه
« منتظر»
منتظر چشم نگاهش بردراست
مرگ هم نيم نگاهش جان او
درجدل پيروزميدان دوتن
مرگ باشد منتظرْمهمان او
زاهدان – بهمن ماه 76

فرصت نشد
فرصت نشد تا يك غزل با نام تو نامه كنم
روي دل گمنام تو يك روز هم خانه كنم
در جاده هاي بي كسي امروز تنها مانده ام
قسمت نشد چون مرغ دل بر قلب تو لانه كنم
زاهدان – بهمن 78


كولي
بر دستهاي دختر كولي شرقي
راز هزاران درد بي درمان نهفته است
بر پاكي دستان اين مظلوم عاشق
يك شاعر گمنام صدها برگ گفته است
زاهدان مهرماه 79

شكست عاطفه
بوي گل ، باران ، بهار و شعر پاك
از درون صفحه ها نايد به خاك
رنگ و روي عاطفه در هم شكست
آدميت روي صفحه ماند و رفت
آذر ماه 84
اميد وصل
زچه اي شعر رهايم كردي
با لب تشنه جدايم كردي
دل من وصل غزل داشت اميد
زدي از ريشه جدايش كردي
زاهدان دي ماه 80



قطعه
«حيدر ( ع )»
برستون عرش حق يك نام نامي حك شده
عرش ، فرش سبز زيتوني به خود پوشيده است
كيست آن نامي بجز حيدر ، علي مرتضي
عرش انگاري همه نام علي نوشيده است
زاهدان – مهر ماه 79


قطعه
« خصلت مردان خدا »
آدما درد يكي درد شماست
چشم و گوش هم شدن كار رواست
تكيه گاه دردهاي هم شدن
خصلت نيكوي مردان خداست
زاهدان – اسفند ماه 78



تقديم به روح بلند شهيد چمران
حجم تنهايي
حجم تنهايي من مثل خداست
همه شب تا سحرم غرق دعاست
كاي خدا بار عملهايم بين
سخت سنگين و پراز جرم و خطاست
تن من اسير عصيان وگناه
شعر من زخمي شب گير رياست
لحظه رفتن من نزديك است
ختم تنهايي من پيش خداست
مهر ماه 78



به : پدرم ، درياي زندگي ام
پدر
به چشمانت قسم بابا که وقتی خانه می آیی
به چشمان دلم ریزی همه خوبی وزیبایی
دودست مهربان توهمیشه بوی نان دارد
سرسفره کنارتومن و دنیای رویایی
میان قصه های من همیشه پهلوا ن بودی
اگر پیری ودلخسته ولی تصویردریایی
برای مادرم بابا نه فرهادی نه مجنونی
ولی من نیک می دانم برایش مردیکتایی
تمام شعرهای من فدای جان بابایی
پدر، ای قبله ی مادر، توهم دینی ود نیایی
مهرماه 77



سنگ صبور
وقت دلتنگي دو ماهی ره به سورم می شوند
مونس وهمرازمن سنگ صبورم می شوند
باردیگرحرفهای دل به ایشان می زنم
غصه ها وا ازدل پردرد وکورم می شوند
درپی یاری که با سازدلم بازی کند
ماهیان همخوان آن رنج نمورم می شوند
من به این باورکه آنها روزرستاخیزهم
چلچراغ راه من یا هردونورم می شوند
گرچه پربارازگناه ! اما صداقت پیشه ام
ماهیان تنها گواه شعر شورم می شوند
شعر من رنگ افق ، سرخ و طلایی می شود
ماهیان رقصان و خندان هر دو حورم می شوند
زاهدان- 1376



براي دهاتم
نشسته ام سرراهت تو خوب ميداني ‌
خدا كند كه بيائي غزال ايراني
تمام مرزنگاهم به انتظارنشسته
خدا کند كه بداني غزال گيلاني
تمام سهم من ازتونگاه بي روحي است
که کرده شُهره ی شهرم « عروس ویرانی»
به این نتیجه رسیده دلم که برگردد
به سوی دخت دهاتی برای مهمانی
هموکه رنگ دو چشمش شراب می ریزد
شراب ناب حلبچه دو ، مین میدانی
همان دو، میني كه لاله كرد بسیجی را
هزارتکه غزل كرد برای مهمانی
و سهم من و دهاتي مبارزي باشد‌
که بذرمهربکارد دو بذر انسانی
یکی برای اهورا برای چشمانش
یکی برای دهاتم دهات ایرانی
نیکشهر- اردیبهشت 1382
  1. آمار بازدیدکننده گان وبلاگ تفتان هامون